کرانچار

بله!
این همون مربی هست که سه سال پیش حاج حبیب کاشانی محترمانه از پرسپولیس کنار گذاشت و در حالی که تیم رده سوم جدول بود به علی دایی سپرده شد و در آخر چهارم شد! سال بعد هم پنجم شد و امسال به لطف سه امتیاز بازی آخر با فولاد دوازدهم شد!!
نقش بازار سرمایه در توسعه اقتصادی با تاکید بر نقش بانکها
مقاله ای که در ادامه مطلب می آید خلاصه ای از تحقیق و مطالعه من برای نوشتن پروژه پایان نامه لیسانس بود که تقدیم استاد عزیزم جناب آقای پارسافر مینمایم.
ادامه مطلبعید من باتو قشنگه!
ای که چشمات تیره رنگه
عید من با تو قشنگه
تو که قلبت مثل سنگه!
عید من با تو قشنگه
تو هیاهوی نگاهت
برق چشمای سیاهت
با نگاه من میجنگه
عید من با تو قشنگه!
توی هر جایی که هستی
هر کجایی که نشستی
فکر من نیستی یا هستی؟
عید من با تو قشنگه
خاطراتت شده عیدم
واسه تو دنیامو میدم
تو قرارم تو امیدم
عید من با تو قشنگه
پای هفت سین که میشینم
غیر تو هیچ نمی بینم
گل من ای نازنینم
عید من با تو قشنگه
یه سفر هم با تو میرم
با تو باشم پرمیگیرم
نباشی اما میمیرم
عید من با تو قشنگه
وعده پوچ
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم اما وعدهی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...
نامه ای به دخترم
دختر گلم سلام
این اولین نامه ای هست که برات می نویسم. البته اون شعری که روز تولدت گفتم هم می تونه اولین نامه من به تو باشه اما بهرحال این اولین باره که میخوام از هزاران کیلومتر دورتر برات نامه بنویسم. دختر گلم وقتی که این نامه رو می نویسم هوای اونجا سرده و من نگرانت هستم که نکنه یه وقت سرما بخوری. هوای اینجا به سردی اونجا نیست. پس نگران من نباش! راستی تا حالا از خودت پرسیدی بابات کجاست؟ نمیدونم همه دنیای تو توی چی خلاصه میشه! اما بدون همه دنیای من در شادی و آرامش تو خلاصه میشه . روزی که تو به دنیا اومدی و خاله برای اولین بار تو رو به دست من داد بغض عجیبی داشتم. انگار سالها بود که انتظار دیدن تو رو میکشیدم. انگار نه انگار که تو همین چند ساعت پیش بدنیا اومده بودی. اولین گریه ی تو با اون لرزش لبهات وقت گریه، دلم رو آب می کرد بابا! فقط یازده روز فرصت داشتم که کنارت باشم و بعدش باید برمیگشتم سر کار.همه می گفتن بعد از چهل روز می تونم اولین لبخند تو رو ببینم اما تو انگار می دونستی فرصت من کمه و خیلی زود اولین لبخندت رو به بابا هدیه کردی ! روز آخری که میخواستم برگردم تو رو کنار خودم خوابوندم و مامانت از ما عکس گرفت. اون عکس همیشه و همه جا همراهم هست. به همه فخر می فروشم که منم یه دختر دارم به قشنگی باران! آره باران من! آره دخترم تو افتخار منی ... لحظه شماری میکنم واسه دیدنت. پس زودتر بیا که بابا بدجوری دلش برات تنگ شده...
دوستت دارم دخترم باران!
یک جمله پشت یک پراید
چند روز پیش روی شیشه عقب یک پراید دیدم نوشته بود:
تاریخ مصرف 6ماه پس از تولید !!!
به هوش باشید! حسین را منتظرانش کشتند!
نکاتی درباره پدر شدن
|
آیا قدرت نگهداری بچه را خواهم داشت؟هیچکس از بدو تولد نگهداری از بچه را یاد نمیگیرد، همسر باردارتان هم همینطور—کلاسهای آموزش نگهداری از کودک برای همین برپا میشود. میتوانید در کنار همسرتان در این کلاسها شرکت کنید.
آیا پدر خوبی خواهم شد؟یادتان باشد که قرار نیست همه جنبههای پدر بودن را یکباره نشان دهید. چند سال اول، بیشتر به مهارتهایی نیاز است که در کلاسهای قبل از زایمان آموزش داده میشود و با تمرین در آن استاد میشوید.
چطور میتوانم از پس مخارج آن برآیم؟جای شک نیست که غذا، پوشاک و آموزش یک انسان دیگر هزینه مالی زیادی برای شما در بر دارد. اما میتوانید استرستان درمورد هزینهها را کمتر کنید.
آیا این پایان استقلال من است؟پدر شدن به معنی پایان لذتها نیست. درست است، ممکن است طی چند ماه اول تولد نوزاد به اندازه قبل نتوانید بخوابید یا وقت برای خودتان نداشته باشید اما به محض اینکه بعد از گذشت چند مدت کودک بتواند مدت بیشتر و طولانیتری بخوابد، همسرتان وقت بیشتری خواهد داشت تا بتوانید در کنار هم یا به تنهایی خوش بگذرانید.
تولد بچه چه تاثیری بر روابط من و همسرم و زندگی جنسی ما خواهد داشت؟زنان باردار تغییرات جسمی، هورمونی و احساسی شگرفی را تجربه میکنند درحالیکه پدرها هم با همان تغییرات در زندگی دست و پنجه نرم خواهند کرد. با پیش رفتن بارداری، ممکن است هر دو طرف از نظر احساسی تاثیر ببینند.
چطور باید با بارداری همسرم کنار بیایم؟ممکن است پزشکتان به شما درمورد مشکلاتی که ممکن است پیش آید، هشدار دهد، مخصوصاً اگر سن شما و همسرتان بالا باشد. و این احتمال نیز هست که آزمایشاتی برای هر دوی شما انجام شود تا نوزاد برای نقصهای مادرزادی و سایر مشکلات جسمی تحت بررسی قرار گیرد. حرف زدن درمورد آنگفتگو و برقراری ارتباط برای زوجهایی که در انتظار تولد فرزند هستند میتواند دشوار باشد. حتی قبل از بارداری، مادرها میدانند که قرار است باردار شوند و زندگیشان شدیداً تغییر کند. ازاینرو ممکن است همسرتان دوست داشته باشد که درمورد بارداری صحبت کند درحالیکه شما هنوز مشغول وفق دادن خودتان با آن هستید.
|
رابطه پدران و دختران
چند روز پیش یکی از همکارانم بخاطر به دنیا آمدن دخترم کتابی را با عنوان رابطه دختران و پدران به من هدیه داد. نویسنده کتاب هری اچ هریسون است و خانم عفت حیدری آن را به فارسی ترجمه کرده اند و انتشارات گلپا زحمت چاپ و نشر آن را کشیده است. کتاب کوچکی بود و مطالب آن بصورت یک یا چند جمله کوتاه در هر صفحه بود که برایم جالب بود و خیلی زود آن را خواندم. حالا هم می خواهم چند نکته را از این کتاب در این پست بنویسم. امیدوارم برای همه پدران عزیز مفید باشد!
پنج کلید
1- همیشه در زندگیش سهیم باش
2- به مادرش احترام بگذار و به او افتخار کن
3- قدر هر لحظه با او بودن را بدان
4- هر روز، برایش دعا کن
5- قهرمان او باش
از همان بدو تولد وقتی هنوز یک هفته اش بیشتر نیست می فهمی که دختر است؛ او می تواند به اندازه هر دختر دیگری جذاب و مرموز باشد، این نکته که شما پدر او هستی، چیزی را عوض نمی کند.
از همین حالا ، در زندگیش ایفای نقش کن و سهیم باش، لازم نیست صبر کنی تا پانزده سالش شد، آن وقت با او ارتباط برقرار کنی.
وقتی که از سر کار به خانه برمی گردی، تا آنجا که ممکن است او را بغل کن، این کار برای هر دوی شما مفید است!
وقتی او را در آغوش گرفته و تکانش می دهی، برایش آواز بخوان، او عاشق صدای شماست. این راهی عالی برای وقت گذرانی در ساعت یک بامداد است.
با این اطمینان که او هر روز تغییر می کند، از او عکسهای زیادی بگیر(بخصوص از بازیگوشی های هر روزه ی او).
وقتی بچه است بگذار روی سینه ات بخوابد، اینجاست که دنیا برایش معنا پیدا میکند.
او را به بخشی از دنیای خود تبدیل کن. بگذار وقتی صورت خود را اصلاح ، کار و یا استراحت میکنی، شما را ببیند و از زیر نظر بگذراند. او عاشق گذراندن وقت با شماست. مهم نیست چکار می کنید، فقط از بودن با همدیگر لذت ببرید.
بارها و بارها کلمه ی بابا را برایش تکرار کن. به احتمال قوی، اولین کلمه ای که خواهد گفت، بابا است
مثل همیشه...
این داستان کوتاه اولین تجربه نویسندگی دوست خوبم محمد آقای نبوی هست که با اجازه شون توی وبلاگم قرار می دم برای دیدن سایر مطالب دوستم به وبلاگش سری بزنید
مثل همیشه...
از وقتی یادم می آید،بین بچه های محل،نه مثل اکبر کدو زورم زیاد بود نه مثل قاسم موش،ریزه میزه و کوچولو!باج نمی دادم و نمی گذاشتم کسی حقم را بخورد! وقتی رفتم مدرسه هم ، هیچ وقت کسی از من تمجید نکرد. با اینکه درسهام مثل ممد پروفسور با اون عینک گرد و ته استکانیش خوب نبود اما هیچ وقت روفوزه نشدم .
کم کم تابستونها ، حاج بابا می فرستادم سر این کار اون کار تا شاید شاخ شمشادش یک هنری یاد بگیرد اما انگار هیچ کاری تو کتم نمی رفت .سر هر کاری یک تابستان بیشتر بند نمی شدم.
بعد از اینکه وارد دبیرستان شدم ، سراغ رشته های فنی نرفتم، دیپلم طبیعی را هم ناپلئونی گرفتم.
کم کم پشت لبم سبز شده بود و یواشکی می رفتم سینما اما هر چقدر گشتم نتوستم یک هنر پیشه هم تیپ خودم پیدا کنم.با اون لنگ های بلند و کله گرد و موهای لخت و بور شبیه هیچ کدامشان نبودم.
بین بچه های دبیرستان هم نه مثل ممل امریکائی بودم نه مثل علی شلخته !
تو مسیر رفت و امدن ها هم نه دختری نگاهم می کرد و نه کسی ازم رم می کرد .با تلاش زیاد خودم را تغییر می دادم اما نتیجه نداشت تا اینکه زد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و زمین و اسمون دست به دست هم دادن تا من دانشگاه قبول شدم، اونم کجا اصفهان!با خودم گفتم : این اون اتفاق بزرگ زندگی ات بود که منتظرش بودی!
اما دانشگاه ان هم زمین شناسی تو اصفهان زندگی من را از قبل سردتر و سردتر کرد.سریعتر از آن چیزی که فکر می کردم تموم شد و دوباره دست از پا درازتر برگشتم!
طولی نکشید که تو وزارت صنایع و معادن استخدام شدم .حاج بابا می گفت :می خوام واست دست بالا بزنم!
ولی برای من از یک طرف این اخرین شانس زندگی ام بود تا از این رخوت و کندی و سردی بیام بیرون و از طرف دیگر هم می خواستم با یک عشق جاودانه و اتشین تمام یکنواختی های زندگیم را جبران کنم تن به این خواسته نمی دادم.اما چرخ روزگار،روزگار غدار و زورگو چرخید و چرخید و تا چشم باز کردم دیدم سر سفره عقد دختر خاله نازی نشستم و بدون مقاومت بله را گفتم ! نازنین هم بازی بچگیهایم بود . قیافه اش را هزار بار دیده بودم . خاله خانوم و شوهرش را هم که ...
اما همین که خواستم وارد سکون بیشتر از قبل بشوم ، جرقه ای زد و نور امیدی در دلم روشن شد.به ان دل بستم ،انگار دیگر رنگ و روی زندگی ام می خواست عوض شود اما بازم اشتباه کرده بودم .انقلاب زودتر از اینکه فکرش را می کردم برایم عادی شد . جنگ شروع شد اما دیگر نخواستم خوذم را گول بزنم ...>>
کات ،خوب این کدوم شهید بود .
شهید یوسف علی وجدانی .
محل شهادت :جزیره مجنون
OK
برای امروز کافیه ،خسته نباشید.
بهار 89
